حكيم زجاجى
1254
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
به يارى بيامد برش بيشكين * نماندش به دل در از آن بيش كين ز دزمار « 1 » با لشكرى بدر دين * بيامد به كردار شير عرين گرفتند تبريز را بستدند * جهانى ز ناگاه برهم زدند پراكنده گشت آن سپاه گران * برفتند چون باد بر هركران چو سلطان چنان ديد كرد اتفاق * روان كرد حالى به راه عراق بر از پانصد بود هشتاد و چار * كه آهنگ رى كرد آن شهريار قزلارسلان شد به آرانزمين * فلك كرده در كار هردو كمين وز آنجا سپاهى گران برگرفت * زمين جمله در تيغ و خنجر گرفت دگربار . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . * روان گشت با شاه يكسر سپاه زمستان بيامد به شهر سراو * بر از پشت ماهى نجنبيد گاو مظفر « 2 » كه تبريز را مير بود * سرافراز با راى و تدبير بود قزلارسلانش بر خويش خواند * ورا از همه مهتران بيش خواند به دو گفت دستور من باش ، خيز * دويت و قلم پيش خود گير تيز نباشد ، به شه گفت اين كار من * مرنجان دلت را ز انكار من رضى اردبيلى بر شاه بود * اتابك وزارت به دو داد زود بيامد بر خسرو شيرگير * ز نزد خليفه رسولى چو تير ز فتح فرنگان به شه مژده داد * كه سلطان صلاح « 3 » آن شه دين و داد كه بگرفت قدس آن شه نيكنام * به دو داد [ داراى ] دارنده كام نمودى رخ آن خسرو تندرست * بشد مسجد قدس يكسر بشست هرآن عيسوى كاو بيامد ز روم * براى زيارت بدان مرزوبوم ستانند از وى دو دينار زر * زنندش دو سيلى پس فرق سر اساسى نهاد اندر آن بوم شاه * بر آن بدسگالان گم كرده راه ز خيل فرنگان در آن بوموبر * ستاند شه نامبردار ، زر زر سرخ از يك نفر ده درست * فشاندند اين تخم و حالى برست
--> ( 1 ) قلعه دزمار ؛ گاه دژمار است . ( 2 ) امير اسفهسالار مظفر الدين و قزلارسلان همانجا بودند . راحة الصدور ، ص 299 . ( 3 ) صلاح الدين از شام به در موصل آمد و لذا اتابك استجازت كرد . راحة الصدور ، ص 337 .